
او مهربان بود xa0؛ روی خدا را هشت شب میبوسید . برایش غم هایش را بسط نمیداد .خدا هر شب می امد ؛ جا نماز ترمه دوزش را میبوسید ب شمع دانی ها میگفت ؛ صاحبشان ادم وفاداری ست و زیر قولهایش نمیزند . دیشب وقتی میخواست جانمازش را ببندد تا بگذاردش روی میز کنار گلدان هایش ؛ سرفه اش گرفت . ب شمعدانی ها قول داد ؛ خون ریخته شده روی جا نماز را xa0خودش پاک کند . قرص هایش از دستش افتادند xa0. لیوان ابش کف اشپزخانه شکسته شد .او یادش رفت جا نماز را خودش بشوید . ب شمعدانی ها بگوید ک او ادم وفاداری ست و زیر قولش نمی...
ادامه مطلب