تو را شب ها پیش روی خدا بزرگ میکردم و از انکه بخواهد روزی سوای ان را نشانم بدهد نمیترسیدم . من ب تو فکر میکردم که پدرم را از دست دادم . دستان مهربان مادرم را .من حتی خواهر و برادرم را از دست دادم . من ب تو فکر میکردم ک یادم میرفت زیر گاز را کم کنم . من ب تو فکر میکردم ک یادم میرفت ؛ پوست سرم تاول زده و باید اب حمام را سرد کنم. من ب تو فکر میکردم و تو از هر فعل و برهانی برایم مقرر تر بودی . دست هایت از دست های مادرم مهربان تر بود .صدایت از صدای منشی عینکی سعید اقا ارام تر بود . تو مقصر این اهتمام های یاوه و باطل بودی. مقصر انتظار کشیدن تمام تاکسی هایی ک دم در خانه میماندند تا ب تو فکر کنم و یادم برود هنور بندهای کفشم را نبسته ام ؛که حداقل هجده پله ی دیگر تا طبقه ی همکف فاصله دارم و شروع کلاسم ساعت هفت و ربع است . تو مقصر تمام بد و بیراه هایی بودی ک ان پیرمرد در ماشینش ؛ ب من و همه ی اهالی این خانه میگفت .من تو را ک میدانی بانی همه این شایبه هایی و دلت برای ان پیر مرد منتظر داخل ماشین درب خانه ؛ برای دست های مهربان مادرم که فکر میکنند نمیدانم شعله ی گاز را چگونه کم کنم ؛برای ان هجده پله ک تعدادشان را هر روز صبح بر هم میزنم تا هر دو را یکی کنم و ب کلاس ساعت هفت و ربع برسم ؛ برای خدایی که پیش چشم هایم کوچکت نکرده و دیگر نمیکند ؛ من تویی را ک دلت برای هیچ یک از این ها نسوخت و دیگرهم نمی سوزد ؛ قدر همه ی نا مهربانی هایت دوست دارم . ....
ادامه مطلبما را در سایت . دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 22 تاريخ: يکشنبه 2 بهمن 1401 ساعت: 14:43